X
تبلیغات
رایتل
پوشال
  
 
 
آرشیو
 
پنج‌شنبه 23 بهمن‌ماه سال 1382
چشمانم را می بندم

باران سخت به شیشه می کوبد

صورتم چسبیده به شیشه

گونه هایم سردی هوا را حس میکند

قلبم بازهم می تپد

اما چرا؟ برای که؟ برای چه؟

دیگر تویی نیست که من

قدم زدن زیر باران را آرزو کنم

دیگر دستی نیست که گرمایش

بر روی گونه سردم

موج آرامشی باشد

تو رفته ای و من اینجا
                                          تنها
با یاد تو ـ خاطراتت

کتاب زمان را ورق میزنم

   ************

تا روزی که من برایت شاخه ای گل بیاورم

و آنرا برروی سنگ مزارت قرار دهم

آنروز تنها روزی است که

باز برایت عاشقانه خواهم گریست

خواهم گریست

چون دیگر تو نیستی که اشکهایم را ببینی

ببینی که چگونه

صورتم در اشکهایم غرق میشود

و من بدانم و مطمئن باشم

دیگراز زیر آن سنگ

از زیر خروارها خاک

دیگر هیچ کجا نمیروی

و دیگر تا ابد

از زیر خاک

فقط مال منی

             مال من.

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 46420


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها